تبلیغات
morfi-mdf
morfi-mdf

تولدم مبارک

چهارشنبه 25 آبان 1390

تولدم مبارک

امشب شب تولدم هستش . رفتم توی پارک قدم زدم ، آدما همون آدمای تکراری بودن فقط حیوانا عوض شده بودن.

امشب به یه حقیقتی رسیدم که تصورش رو هم نمیکردم ، 23 ساله شدم.

میخوام  در تاریکی شب انتظار بکشم آره انتظار برای آرزوهایی که دیگر برباد رفته ، توی تاریکی انتظار کشیدن زیباست آخه اینجا نه صدایی هست و نه آدمی که بخواد نصیحتم کنه.

دیگر تحمل بغص ندارم ، میخوام گریه کنم برای این 22 سالی که به سرعت گذشت اما بیهوده. برای روز به روز کودکیم متأسفم که هیچ لذتی نبرد و در فکر بزرگ شدن تلف شد، چه آرزوهایی داشتم .... ، امیدوارم جوانیم به یاد کودکیم تلف نشود . آه ه ه ه ه ه ه ه ..... یاد بچگی هایم بخیر.

شب ها خواب راحتی ندارم ، ای کاش میشد از نقطه آغاز دوباره شروع میکردم.

یه خاطراتی هست که وقتی یادش می افتم بدنم میسوزه ، درونم آتیش میگیره ، مثل خوردن مشروب  با شکم خالی میمونه هم لذت داره  هم سوزش ، سوزشی که گلوت رو میسوزوته تا بره پایین.

بعضی حرفا هست که واسه خندیدنمون میگی اما تو میخندی و من به تظاهر به خندیدن میکنم واز درون داغون میشم.

برای خودم یه دلستر تلخ گرفتم تا تلخی زندگی رو بهتر احساس کنم ، نگاه کن من دیگه مهدی سابق نیستم خوب نگاه کن پیر و افتاده تر شدم.

برای من ناراحت نباش که من برای خودم خیلی تأسف خوردم پس به فکر من نباش............ .


بعضی وقتا (2)

سه شنبه 30 فروردین 1390

بعضی وقتا اونقدر دور رو نگاه میکنی که جلوی پات رو نمیبینی

بعضی وقتا اونقدر بهش اعتماد داری که باورت نمیشه ازش ضربه خوردی

بعضی وقتا اونقدر دوسش داری که بهش نمیگی

بعضی وقتا انقدر حالت گرفته هست که حوصله درد و دل کردن نداری

بعضی وقتا اونقدر باهاش بودی که بهش خیانت میکنی

بعضی وقتا اونقدر ابر تو آسمون هستش که به دیدن یه ستاره قانع میشی

بعضی وقتا اونقدر زندگی واست سخت میشه که به خود کشی فکر میکنی

بعضی وقتا اونقدر با هم دیگه خوبید که آخرش با هم بد میشید

بعضی وقتا اونقدر از زخمی شدن میترسی که میزاری زخمیت کنه

بعضی وقتا اونقدر مغروری که زود میشکنی

بعضی وقتا اونقدر به صبح فکر میکنی که شب رو از دست میدی

بعضی وقتا اونقدر صدا اطرافت هست که صداش رو نمیشنوی

بعضی وقتا اونقدر عجله میکنی که دیر میرسی

بعضی وقتا اونقدر نصیحتت میکنن که خسته میشی

بعضی وقتا اونقدر بهش فکر میکنی که با یادش زیر بارون قدم میزنی

بعضی وقتا اونقدر خودت رو کوچیک میکنی که واست برزگ میشن

بعضی وقتا اونقدر به آینده امید داری که زمان رو فراموش میکنی

بعضی وقتا اونقدر عاشق بودی که متنفر میشی

 

اما

 

بعضی وقتا یه حرفهایی رو میزنی که دلشون رو میشکونی

براشون فرقی نداره از ته دلت گفته باشی یا نه !!!  چون دیگه نمیتونی از دلشون در بیاری و جبران کنی

بعضی وقتا ....

بعضی وقتا .....

بعضی وقتا زیاد مینویسم اما از ته دلم مینویسم


ترجمعه Metallica - The Unforgiven II

سه شنبه 16 فروردین 1390

سلام به همه دوستان چطورین؟

این بار براتون ترجمعه  The Unforgiven II از گروه Metallica رو میزارم

( برو حالشو ببر )

Metallica - The Unforgiven II


Lay beside me, tell me what they've done

بر کنارم بیارام، بگو که با تو چه کردند
Speak the words I want to hear, to make my demons run

بگو حرفهایی که میخواهم بشنوم تا ارواح خبیسم بگریزند
The door is locked now but it's opened if you're true

در قفل است ولی باز خواهد شد اگر وفا دار بمانی
If you can understand the me, then I can understand the you

اگر بتوانی "من" را درک کنی، من نیز "تو" را درک خواهم کرد

Lay beside me, under wicked skies

بر کنارم بیارام، در زیر این آسمان پلید
Through black of day, dark of night, we share this paralyze

در میان روزهای سیاه، و تاریکی شب، ما این رخوت را به اشتراک خواهیم گذاشت
The door cracks open but there's no sun shining through

در شکافته میشود اما نور خورشید از آن نمیتابد
Black heart scarring darker still, but there's no sun shining through

قلب سیاه روز به روز سیاه تر می شود اما نور خورشید از آن نمیتابد

No, there's no sun shining through

نه، نور خورشید از آن نمیتابد
No, there's no sun shining

نه، نور خورشید از آن نمیتابد

What I've felt, what I've known

چیزی که درک کردم، چیزی که فهمیدم
Turn the pages, turn the stone

گذراندن عمر بود و انجام کارهای بی خود
Behind the door, should I open it for you?

درست پشت در ایستادی، من باید آن را برایت باز کنم؟

What I've felt, what I've known

چیزی که درک کردم، چیزی که فهمیدم
Sick and tired, I stand alone

خسته و کوفته، تنها مانده ام
Could you be there, 'cause I'm the one who waits for you

می توانی آنجا باشی؟ چون من تنها کسی هستم که آنجا منتظرت است
Or are you unforgiven, too?

یا شاید تو نیز نابخشوده هستی؟!

Come Lay beside me, this won't hurt, I swear

بیا و بر کنارم بیارام، آسیبی نخواهی دید، قول می دهم
She loves me not, she loves me still, but she'll never love again

او عاشق من نیست، هنوز من را دوست دارد، ولی هرگز باز عاشق نخواهد شد
She lay beside me but she'll be there when I'm gone

بر کنارم می آرامد اما وقتی آنجا خواهد بود که دیگر من رفته ام
Black heart scarring darker still, yes, she'll be there when I'm gone

قلب سیاه روز به روز سیاه تر می شود، بله وقتی آنجا خواهد بود که دیگر من رفته ام
Yes, she'll be there when I'm gone

بله وقتی آنجا خواهد بود که دیگر من رفته ام
Dead sure she'll be there

حتما آنجا خواهد بود

What I've felt, what I've known

چیزی که درک کردم، چیزی که فهمیدم
Turn the pages, turn the stone

گذراندن عمر بود و انجام کارهای بی خود
Behind the door, should I open it for you?

درست پشت در ایستادی، من باید آن را برایت باز کنم؟


What I've felt, what I've known

چیزی که درک کردم، چیزی که فهمیدم
Sick and tired, I stand alone

خسته و کوفته، تنها مانده ام
Could you be there, 'cause I'm the one who waits for you

می توانی آنجا باشی؟ چون من تنها کسی هستم که آنجا منتظرت است
Or are you unforgiven, too?

یا شاید تو نیز نابخشوده هستی؟!


Lay beside me, tell me what I've done

بر کنارم بیارام، بگو که با تو چه کردم
The door is closed, so are your eyes

در بسته است مانند چشمانت؟!
But now I see the sun, now I see the sun

ولی حالا میتوانم خورشید را ببینم، حالا میتوانم خورشید را ببینم
Yes, now I see it

بله حال می بینمش

What I've felt, what I've known

چیزی که درک کردم، چیزی که فهمیدم
Turn the pages, turn the stone

گذراندن عمر بود و انجام کارهای بی خود
Behind the door, should I open it for you?

درست پشت در ایستادی، من باید آن را برایت باز کنم؟


What I've felt, what I've known

چیزی که درک کردم، چیزی که فهمیدم
Sick and tired, I stand alone

خسته و کوفته، تنها مانده ام
Could you be there? 'Cause I'm the one who waits

چون من تنها کسی هستم که آنجا منتظرت
The one who waits for you

تنها کسی هستم که آنجا منتظرت می ماند

I take this key
And I bury it in you

این کلید را در درونت دفن می کنم
Because you're unforgiven, too
چون تو نیز نا بخشوده هستی


Never free

هر گز آزاد نخواهی بود
Never me

هر گز نمی توانی من باشی
'Cause you're unforgiven, too

چون تو نیز نا بخشوده هستی


بعضی وقتا

سه شنبه 21 دی 1389

سلام

شرمنده که دیر به دیر میام . بی معرفت نیستم کلی مطلب تو ذهنم هست اما نمیدونم چه جوری واستون بنویسم

 

tanha

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم که میرسم به چیزای که میخوام اما فکر نمیکردم به این حقیقت برسم که ....

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم که هیچی نمیتونه جلوم رو بگیره اما فکر نمیکردم که یه روزی ....

بعضی وقتا میبینم کلی آدم دروبرم هست اما هنوز احساس تنهایی میکنم

بعضی وقتا میبینم خیلی خوشانسم اما بعضی جاها شانس جواب نمیده

بعضی وقتا میفهمم که گذشته , گذشته اما هنوز به گذشته فکر میکنم

بعضی وقتا میفهمم که باختم اما توی خودم پنهونش میکنم

پس چشمام رو میبندم و توی ذهنم به دنباله یه راهی میگردم

دیر یا زودش فرقی نداره اما باید یه روزی انتخاب کنم

 


ماه محرم

پنجشنبه 18 آذر 1389

ازحلال ماه پرسیدم ، چرا قامتت خم است؟ آهی کشید و گفت: که ماه محرم است.


من فقط گذر زمان رو تماشا میکنم

شنبه 6 آذر 1389

سلام به دوستان چطورین؟

معذرت میخوام واسه دیر آپ کردن این مطلب هم میخواستم روز تولدم بذارم اما نشد دیگه شما ببخشین .

 

 

باورم نمیشه این منم ؟ دیگه هیچ احساسی ندارم , دیگه هیچ امیدی ندارم , روزها میگذره و من فقط گذر زمان رو تماشا میکنم .

باورم نمیشه این منم ؟ چقدر میتونم از درون خورد بشم , واقعیت ها رو میبینم و از روی نا امیدی لبخند میزنم .

تا کی میتونم با رویاها و آرزوهام زندگی کنم ؟ این قضیه خیلی واسم طولانی شده و واقعیت ها واسم امیدی نمیزاره .

این همه سال طول کشید این رو بفهمم , ولی هیچ تغییری نمیکنم چون راه برگشتی ندارم .

از روی نا امیدی ادامه میدم و حرفای دیگران واسم اهمیت نداره .

شاید روزی بیاد که بتونم از تخیلاتم بیرون بیام ؟

اما هنوزم نا امیدانه منتظر یک شانس یا فرصت کوچک هستم .

 


جاده تاریکی

جمعه 21 آبان 1389

توی ذهنت پا میذاری و شناور میشی توی افکارت . از کنار خاطراتت رد میشی و میری تا اینکه میرسی به یه جاده تاریک که اول جاده افرادی ایستادن . میری نزدیک جمعیت میشی صحنه قشنگی رو میبینی . نگاه میکنی تمام دوستات کناره هم ایستادن و به جاده تاریکی خیره شدن .

میخوای پا بذاری توی تاریکی که صدای دوستات میاد میگن نرو اما میخوای به همشون ثابت کنی که شجاع هستی پس با شهامت میری داخل تاریکی اونقدر میری میری میری که دیگه هیچ صدایی نمیاد اینجاست که سکوت رو درک میکنی چیزی که خیلی وقت بود منتظرش بودی .

بازم میری میری میری جلوتر تا اینکه پاهات خسته میشن از رفتن اما یه نور کوچیکی میبینی که ازت دور نیست میری به سمتش تا اینکه بهش میرسی . نور یه چراغ هستش که زیرش یه نیمکت خالیه . میشینی روی نمکت . روی نیمکت یه چیزی نوشته شده گرد و خاکش رو پاک میکنی و میبینی کلمه تنهایی روش حک شده تازه میفهمی که تنها شدی .

حالا  زیر نور لامپ  روی نیمکت تنهایی داراز کشیدی و منتظری یکی توی جاده تنهایی پا بذاره . اما کسی  از این جاده رد نمیشه حتی یه غریبه ! ( و چراغ نورش کم میشه )


یکی هستش که میشه بهش تکیه کرد

پنجشنبه 22 مهر 1389

منتظرتم

تا چشمام رو باز کردم دیدیم نصف عمرم  رفته ترس از این دارم که اگه چشمام رو ببندم ودو باره باز کنم  زندگیم تا کجا رفته باشه

فقط به من یاد داده بودن توی دنیا یکی هستش که میشه بهش تکیه کرد و از اون بالا هوا تو داره

راستم میگفتن

 هر وقت دلم تنگ میشد میرفتم سراغش و آروم میشدم

هر وقت به مشکلی بر میخوردم میرفتم  سراغش مشکلم حل میشد

هر وقت چیزی رو میخواستم میرفتم سراغش یه چیز بهتر از اون رو بهم میداد

اما این بار رفتم پیشش و دست خالی برگشتم

گفتن باید صبر داشته باشی

صبر کردم

گفتن باید دستت رو جلوش دراز کنی

دستم رو نگرفت

گفتن باید با گریه باهاش صحبت کنی

صدای گریه هام رو نشنید

گفتن شاید به صلاحت نیست

هر چقدر هم که به صلاحم نباشه بازم هر شب میام سراغت و اون رو ازت طلب میکنم

میدونم واسه اینکه ناراحت نشم یه روزی اون رو بهم میدیش     اما کی ؟!!!!!

نقطه سر خط .


رفت

پنجشنبه 22 مهر 1389

سر كلاس ادبیات معلم گفت :

فعل رفتن رو صرف كن .

گفتم : رفتم ...رفتی ...رفت

ساكت می شوم ، می خندم ، ولی خنده ام تلخ می شود ...

معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده !

و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شادیم مُرد ...

شور و نشاط رو از دلم برد ...

رفت ...رفت ...رفت

و من می خندم و می گویم :

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ...

كارم از گریه گذشته كه به آن می خندم ...

دلم براش تنگ شده اما واسه کی؟واسه یه تصویر....




فهرست وبلاگ

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها